الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
192
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) و در روايت ابو الفرج است كه : ابن زياد سوى او فرستاد : اى ابن سعد كاهلى نمودى و به راحتى دل خوش كردى و آسوده نشستى با آن مرد كار يكسره كن و به قتال پرداز و از او قبول مكن مگر آنكه حكم مرا گردن نهد . ( 2 ) در تاريخ طبرى است از ابى مخنف كه گفت : حارث بن حصيرة از عبد الله بن شريك عامرى روايت كرده است : چون شمر بن ذى الجوشن آن نامه بگرفت او با عبد الله بن ابى المحل ( بفتح ميم و سكون حاء مهمله بر وزن فلس ) برخاستند و ام البنين دختر خرام بن خالد زوجهء امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام عمّهء اين عبد الله بود و براى امير المؤمنين عليه السّلام چهار فرزند آورد و عبّاس و عبد الله و جعفر و عثمان پس عبد الله بن ابى المحل بن خرام بن خالد بن ربيعة بن الوحيد بن كعب بن عامر بن كلاب گفت : اصلح اللّه الامير خواهرزادگان ما با حسين عليه السّلاماند اگر بينى نامهء امانى نويس . ابن زياد گفت : آرى به چشم . و كاتب را فرمود امانى نوشت و عبد الله بن ابى المحل آن نامه با مولاى ( يكى از بستگان ) خود كه كرمان نام داشت به كربلا بفرستاد چون كرمان آمد و آن برادران را بخواند و گفت : اين نامهء امانى است كه خالوى شما فرستاده است آن جوانان گفتند : به خالوى ما سلام رسان و با او بگوى كه به اين امان حاجتى نداريم امان خدا بهتر از امان ابن سميّه است . و شمر نامهء عبيد الله را براى عمر سعد بياورد و او نامه بخواند و گفت : واى بر تو اى خانه خراب چه زشت پيغامى آوردى قسم به خدا گمان مىكنم كه او را از قبول آنچه نوشته بودم تو بازداشتى و كار را فاسد كردى كه ما اميدوار بوديم به صلح و صلاح اصلاح شود حسين عليه السّلام البته تسليم نمىگردد روح پدرش ميان پهلوهاى او است . و دينورى گويد : عمر بن سعد نامه را براى حسين عليه السّلام فرستاد و حسين عليه السّلام رسول را گفت : من هرگز ابن زياد را اجابت نمىكنم . غير مرگ چيز ديگرى نيست آن هم خوش آيد . شمر گفت : مرا آگاه كن آيا فرمان امير خود را انجام مىدهى و با دشمن او جنگ مىكنى يا نه ؟ اگر نمىكنى اين سپاه و لشكر را به من گذار . گفت : به تو نمىگذارم و تو را اين كرامت نباشد من خود اين كار كنم و تو امير پيادگان باش . و عمر سعد شام روز پنجشنبهء نهم محرّم به جانب حسين عليه السّلام تاخت . و شمر آمد تا نزديك اصحاب حسين عليه السّلام بايستاد و گفت : خواهرزادگان ما كجايند ؟ پس عبّاس و عبد الله و جعفر و عثمان فرزندان على عليه السّلام بيرون آمدند و گفتند : چه مىخواهى ؟ گفت : اى خواهرزادگان من شما در امانيد . آن جوانان گفتند : لعنت بر تو و بر امان